گزیده هایی از مخزن الاشرار به طنز

کتاب «مخزن الاشرار» اثر عباس احمدی، از چهل قطعه شعر در قالب‌های گوناگون از جمله غزل، مثنوی، قصیده، شعر آزاد و دوبیتی طنز تشکیل شده است. این کتاب سومین مجموعه شعر طنز عباس احمدی است. اشعار این کتاب بین سال‌های ۸۲ تا ۹۳ سروده شده که اکثر آن‌ها در جشنواره‌های مختلف طنز برگزیده شده‌اند. بیشتر این اشعار نقیضه‌هایی است بر شعر‌های دیگر شاعران که در این مجموعه آورده شده است.

موضوع اشعار کتاب «مخزن الاشرار» اکثرا اجتماعی است و به گونه‌ای نگاه انتقادی به مسائل و مشکلات اجتماعی دارد. به عبارتی شعر‌های این مجموعه بیشتر سوژه محور و هدف‌دار هستند. آثار این کتاب این‌طور نیست که شاعر از هیچ به شعر رسیده باشد، در پشت هر اثر یک دغدغه یا سوژه‌ای قرار دارد. با هم بخش‌هایی از این مجموعه شعر را می‌خوانیم:

 

پرده اول: ای دیو قشنگ پای در بند

وصلت ما

(خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خودراضی به این خلقت نبودم، زور بود

«میرزاده عشقی»)

 

وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود

من که خود راضی به این وصلت نبودم، زور بود

 

بر تن من رخت دامادی پدر با زور کرد

گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود

 

چند باری خواستگاری رفته بودم، بد نبود

میوه می‌خوردیم و کلاً سور و ساتم جور بود

 

این یکی گیسو کمند و آن یکی بینی بلند

این یکی چشم آبی و آن دیگری موبور بود

 

خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است

انتخاب اول باباش مرده‌شور بود

 

کِیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط

هشت‌صد تا سکه مهر خانم مزبور بود

 

با خودم گفتم که کی داده… گرفته، بی‌خیال

حیف از شانس بدم دامادشان مامور بود!

 

این غزل را داخل زندان سرودم یک نفس

شاهدم ناصر سه کلّه با کَرم وافور بود…

 

گرچه زن کلاً وجودش مایه درد و بلاست

می‌گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود

 

پرده چهارم: شغل این کمترین، مسلمانی است!

 

کار هست!

 

هی مگویید ای جوانان جُعلّق: کار نیست

کار هست اما برای مردم بیکار نیست!

 

آن مدیر چند شغله زحمتش را می‌کشد

پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست

 

راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم

گفت: این جز فتنه عّمال استکبار نیست

 

گفت: شغلت چیست؟ بی‌خود هی چرا نق می‌زنی؟

گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست

 

گفت: داری شغل والایی خدا را شکر کن

مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست

 

وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است

تو برو تا گینه، می‌بینی همین مقدار نیست

 

هر کسی بیکار باشد، عارف و آزاده است

نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست

 

نیم ساعت کار هم یک شغل می‌گردد حساب

اشتغال آقا نماز جعفر طیار نیست

 

گفتمش: بر طبق آمارت تماماً شاغلیم

گفت: البته، نمی‌خواهی برو اجبار نیست

 

دیدم انگاری سرم را شیره می‌مالد به حرف

ظاهراً بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست

 

گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟

«گفت در سر عقل باید بی‌کلاهی عار نیست»!

قصیده دماوندیه

(با اجازه از ملک‌الشعرای بهار)

 

ای کوه شبیه کلّه قند

ای گنبد گیتی ای دماوند

 

از یخ به سرت یکی فریزر

از نوع گران و اصل و آکبند

 

یخچال بزرگ سایدبای‌ساید

در محضرتان کمینه کلمند

 

از آتشت آب گشته قطبین

یخ می‌زند از دمَت گرینلند

 

عکس تو به پشت هر هزاری است

پولی و خورند بر تو سوگند

 

ضحّاک اگر چه در تو حبس است

چون مفت نشسته، هست خرسند!

 

چندی است رخ تو را ندیدم

ای دیو قشنگ پای در بند

 

وقتی که روند خانواده

از بهر صفا به سمت دربند

 

طفلان به غلط به کوه توچال

گویند: ببین بابا دماوند!

 

از برکت گازوئیل و بنزین

بر روی تو برقع است و روبند

 

از غلظت دودها نشد کم

یارانه اگر چه شد هدفمند!

 

در پای تو هست پایتختی

کآلوده ورا سزاست پسوند

 

فرسوده در اوست خیل خودرو

افزون ز دو صد هزار فروند

 

ذرات معلق و خاک

بر قامت او چنان کمربند

 

مردانش همه به جنگ اعصاب

بر روی زنان نمانده لبخند

 

شُش‌ها همه غرق در منوکسید

رگ‌ها شریان اوره و قند

 

اعصاب تمام عابران، خُرد

اخلاق عموم شوفران، گَند

 

گردیده جهنمی ترافیک

بی‌ربط نگفته ایرج این پند:

 

«درهای بهشت بسته می‌شد

مردم همه می‌جهنمیدند»

 

با این همه غصه باز تهران

دل از تو چرا نمی‌توان کند؟

 

  • بازنشر با تلخیص به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان